تبليغاتX
ستاره بدون فرشته
چهارشنبه دهم مرداد 1386
آفتاب:سلام بابا ، تولدت مبارک.
بامداد: بابا جونم تولدت مبارک..بوس!

ستاره: نیستی، باز هم نیستی
دلم برایت تنگ شده
دل هر سه نفرمان برایت تنگ شده
بچه هایت را ببین
لبخندشان را ببین
و بغضی که از دوری ات دارند.

خدا شاهد است بر دلتنگی های ما

11 مرداد تولد ِ توست...مگر می توان فراموش کرد؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:10  توسط ستاره،فرشته ،بامداد ، آفتاب  | 

~ ~ ~
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386

هنوز به این خانه سر می زنم
هنوز عطر تو را می جویم
در همه تنهایی هایم هنوز تو جاری هستی
یک پیمانه درد سر می کشم
مست می شوم
در نبودت، ریشه های خودم را به باد میدهم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:40  توسط ستاره،فرشته ،بامداد ، آفتاب  | 

~ ~ ~
پنجشنبه چهاردهم دی 1385

 

 

 

گذر روز ها دست من نیست، که اگر بود نمی گذشتند این همه ساده از من، بامداد و آفتاب !

و تو آمدی، رهگذر نبودی، اما ماندنی هم نبودی ، آمدی آرام آرام و ما رنگ تو را گرفتیم ، روزگارم اینقدر آبی بود که هیچ گاه فکر نمی کردم این دریا و آسمان گاهی نیز پذیرای طوفان می شوند ، شاید هم فکر می کردم اما به تو تکیه کرده بودم و سایه بان بودی برای غم ها و شادی ها

 

گذر روز ها دست من نیست که اگر بود ، نمی گذاشتم بگذرد تا تو هر روز از من دور تر شوی و من به دنبال تو لحظه ها را بپویم  و هر از چند گاهی میان پا گرد پله های روزگار نفسم بگیرد و سرم گیج رود و خاطرات با هم بودن مان تداعی شوند

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:3  توسط ستاره،فرشته ،بامداد ، آفتاب  | 

~ ~ ~
یکشنبه دهم دی 1385

 

مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم، خفقان!

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم:

- آی!

با شما هستم!

این درها را باز کنید!

من به دنبال فضایی می گردم:

لب بامی،

سر کوهی،

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم.

آه!

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد!

من هوارم را سر خواهم داد!

چاره ی درد مرا باید این داد کند

از شما" خفته ی چند"!

چه کسی می آید با من فریاد کند؟

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:27  توسط ستاره،فرشته ،بامداد ، آفتاب  | 

~ ~ ~
یکشنبه سوم دی 1385

روز ها تند می گذرند و شب ها آرام...آنقدر آرام که گاهی دست به دامن همه چیز می شوم تا لحظه ای تو را پیدا کنم.آخرین اخطارت به من این بود که کمتر مزاحمت شوم، اما در دلم خیلی حرف مانده، خیلی

 

حالا تو نیستی و نبود تو به معنی نبودن عشقت نیست، این خانه را که حالا بدون حضورت خالی ست  می توانم تا بازگشت تو شاد نگه دارم، بچه هایمان هم کمک می کنند...

 

امشب به ماه که نگاه می کردم یاد خنده های تو افتادم و با اینکه دقیقا سه ماه چهار روز است که ندیدمت اما هنوز خنده ات را حس میکنم، تو را حس می کنم

 

می دانی صبح با صدای چه کسی بیدار شدم؟حدس بزن

آفتاب، آفتاب عشقمان، آفتاب خودمان، فراموشش که نکردی؟

امروز گفت :"بابا "

و من باز دلم گرفت،از صبح هزار بار با آفتاب تمرین کردیم و فرشته را هم به او یاد دادم، از غروب راه می رود و می گوید:" بابا فرشته است ."

راست می گوید، تو فرشته هستی، نیستی! کجای آسمان نشستی؟

بامداد شکمو هم مثل خود تو هست.دلش برایت تنگ شده.

دلم گرفته، مانده ام که فرداها اگر سراغت را گرفتند بگویم کجا رفتی؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:54  توسط ستاره،فرشته ،بامداد ، آفتاب  | 

~ ~ ~